تبليغاتX
جایی که مغز می سوزد...


جایی که مغز می سوزد...

"ما تنهاییم، بدون دستاویزی که عذرخواه ما باشد. این معنی، همان است که من با جمله " بشر محکوم به آزادی است" بیان می کنم. بشر محکوم است، زیرا خود را نیافریده و در عین حال ، آزاد است، زیرا همین که پا به جهان گذاشت، مسئول همه کارهایی است که انجام می دهد."

سارتر هم جالب می نویسه ها!!

نوشته شده در شنبه 30 مرداد1389ساعت 1:6 توسط علی محمودی| |

آخیش !!!!

به زودی امتحانام تموم می شن و می تونم وقت بیشتری رو پای نت بگذرونم!!

البته امتحانا رو زیاد خوب ندادم اما به هر حال تا 7 ام تموم می شن! و تنها نکته مثبتش هم همین تموم شدنش هست!

الآن اومدم اینو بگم که برای تابستون برنامه های خوبی برای بلاگ دارم ... مثلأ اینکه هر روز یه آهنگ قشنگ معرفی کنم و کلأ بیشتر به اینجا برسم! یا به قولی :

But now I see the sun, now I see the sun
Yes now I see it
نوشته شده در جمعه 4 تیر1389ساعت 23:2 توسط علی محمودی| |

جای شما خالی امروز عجب روزی بود! ... انقدر خوشحالم که دائم می خوام اونو بروز بدم! کلی از رفیقای دوران مدرسه رو دیدم...

البته وضعیت کلی اونقدر هم 20 نیست! ... مثلأ هیچکدوم از اون کتابا رو نخوندم! یا به قول جناب نیچه:

" آن کس که اصلأ کتاب نمی خواند، بسیار می اندیشد و در جامعه ای نامناسب زندگی می کند، معمولأ نامه نویس خوبی می شود."

که من تقریبأ در تمام شرایط مسئله صدق می کنم ... پس اگر نامه ای چیزی داشتید من پایم براتون بنویسم!

نوشته شده در چهارشنبه 29 اردیبهشت1389ساعت 23:38 توسط علی محمودی| |

لعنت به افرادی که هر 10 -15  روز یه بار بلاگشون رو آپ می کنن!!!

بگذریم...

واییییییی باورم نمی شه که بلاخره وقت گیر آوردم تا بتونم این کتاب هایی که تو صف هستن رو بخونم! راستش این 3-4 هفته فشار دانشگاه بسیار زیاد بود ! ... من هم که امتحانا رو گندیدم! ): ولی به هر حال گذشت...

البته قابل ذکره که چند تا گیم جدید هم به دستم رسیده که یکی از بزرگترین موانع رشد روحی من هست...!

حالا وقتی کتابا رو خوندم نتیجه رو گزارش می دم!!

نوشته شده در پنجشنبه 23 اردیبهشت1389ساعت 22:5 توسط علی محمودی| |

در دور دست روبان سیاهی رو می بینم

به نقطه ای وصله که هیچ برگشتی از اونجا نیست

ناخواسته عاشق اون شدم و می خوام بهش برسم

فقط یه پرواز خطرناک می تونه منو بهش برسونه

... اما من که پرواز کردن رو بلد نیستم

بال هام یخ زدن و مرگم حتمی هست

اما نمی تونم جلوی حسم رو بگیرم

بلاخره با بدن کوفته از دردم خواهم پرید

برای اولین بار حتی از مرگ هم نمی ترسم

چون روحی که تو سکون هست پروازه

.

.

.

پریدم اما....

سرم گیج می خوره ... انگار پرواز از توانم خارجه

به زور خودم رو به جلو می برم

با این وجود هنوز هم اون روبان جلویه چشممه و


همین طور پیش می رم...با رنج و سختی

تا بلاخره در گذر از ابرها می بینم که سایه ام پرواز می کنه ... از گوشه چشم گریه آلودم

و اینطوری بود که من پرواز رو یاد گرفتم!



نکته: این نوشتار شدیدآ تحت تأثیر Learning to Fly از Pink Floyd بود!




نوشته شده در پنجشنبه 9 اردیبهشت1389ساعت 14:11 توسط علی محمودی| |

Fly with me under the wings I gave you / Try to be closer to me and I'll save you

امروز موزیک ویدئوی Turn The Page از Metallica رو دیدم...شاید به نظر جالب نیاد ... اما مخلوطش با خود آهنگ و حسی که تو آهنگ هست و اون حس خاصی که شخص من از اون آهنگ می گیرم ترکیبی جدیده.

راستی اون شعر بالا ربطی به قسمت های دیگه نداشت و فقط حس کردم که باید بنویسمش!

دی:

نوشته شده در شنبه 28 فروردین1389ساعت 19:58 توسط علی محمودی| |

امروز به طور اتفاقی به مطلب زیر برخورد کردم ، دیدم ارزشمنده ، گفتم بذارمش اینجا! فقط همین!


 آیا این عكس را می شناسید؟

عكسی كه در سال 1994 گرفته شد و تمام دنیا را در شوك فروبرود!

این عكس كه در آن یك لاشخور منتظر مرگ یك كودك است سمبل گرسنگی آفریقا شد. در آنزمان دهها هزار آفریقایی در سومالی از گرسنگی مرده بودند.

عكس در سال 94 تنها در یك كیلومتری كمپ امداد سازمان ملل توسط روزنامه نگاری به نام كوین كارتر گرفته شد و جایزه پولیتزر را برد.

آیا می دانید چه بر سر كودك آمد؟

این را كه چه بر سر كودك آمد كسی نمی داند. كوین كارتر عكاس نیز بعد از بازگشت از سومالی مدتی به دنبال كودك سوژه عكس بود اما تلاشش بی نتیجه بود. كوین كارتر كه بعد از بازگشت از سومالی دیگر آن فرد سابق نبود سه ماه بعد بخاطر وضعیت بسیار بد روحی خودكشی كرد.

به گزارش وبلاگ ترجمه اخبار تركیه بنقل از روزنامه حریت، چند مأمور سازمان ملل نیز كه به دنبال این كودك می گشتند در نهایت او را پیدا نكردند و از ادامه كار منصرف شدند.

نقل شده از اینجا


نکته: الآن یاده آهنگه Sunday Bloody Sunday از U2 افتادم که یه جاش می گفت:

We eat and drink while tomorrow they DIE

.

البته این تنها روتین ترین ناراحتی بشریته!


نوشته شده در پنجشنبه 26 فروردین1389ساعت 1:38 توسط علی محمودی| |

وااااای! من چرا از وقتی اومدم دانشگاه درس نمی خونم؟ ):

الآن مثلأ فردا کوییز استاتیک داریم و من هیچ هنوز!

اینا رو گفتم که یه خورده داد زده باشم! یا به قول شاعر:

در حسرت یک نعره مستانه بماندم                ویران شود این شهر که میخانه ندارد

(البته شاید هم جای مصراع ها اشتباه باشد!)


نوشته شده در دوشنبه 23 فروردین1389ساعت 20:50 توسط علی محمودی| |

تمامی حکیمان همه دوران ها تبسم و اشاره می کنند و هم عقیده هستند که ابلهانه است بر اصلاح ابلهان پا فشردن!

ای فرزندان هوشمندی، ابلهان را آن گونه به بازی بگیرید که شایسته آن هستند!

دی:
نوشته شده در جمعه 20 فروردین1389ساعت 10:7 توسط علی محمودی| |

تا حالا شده از یه گروه موسیقی بدت بیاد ولی یه آهنگه قشنگ ازشون بشنوی؟ ... این اتفاق دیروز برام افتاد!

راستش من از Slip Knot بدم میاد! هم از Lyric هاش و هم از ریتم آهنگهاش و کلأ همه چیش! اما دیروز یه آهنگ خیلی باحال به اسم Til We Die رو دانلود کردم ... البته هنوز نظرم نسبت به Slip Knot عوض نشده ولی فهمیدم که یه کلوخ هم می تونه بدرخشه! دی:

لینک دانلود

لینک لیریک

نوشته شده در چهارشنبه 18 فروردین1389ساعت 9:18 توسط علی محمودی| |

الآن می دونم دیگه انقدر از نیچه نوشتم که داره حالتون ازش بهم می خوره ولی چه کار کنم! یه جورایی به ادبیاتش معتادم! البته امروز چیزی که می نوسیم شامل یه جمله از نیچه (!) و جواب برتراند راسل به اونه. البته معنی این حرف رو بهتره با مطالعه حرفهاش در مورد مرد و زن بفهمید. حالا می ریم سر اصل مطلب!

" به سراغ زنها می روی؟ تازیانه را فراموش نکن." (چنین گفت زرتشت)

جوابیه برتراند راسل(این عین جواب نیست بلکه اون چیزیه که ازش یادمه):"حرف شما کاملأ متین است، اما قبل از اینکه متوجه شوید که باید از تازیانه استفاده کنید،تازیانه را از دستتان خارج می کند."

((:

راستی به زودی یه کار خیلی مثبت انجام می دم(!) که بعد از انجام مراحل اولیه می گم چه کاریه!

نوشته شده در شنبه 14 فروردین1389ساعت 20:11 توسط علی محمودی| |

اوه! امروز بعد از چند مدت دوری از اینترنت دوباره پست می ذارم. راستش رفته بودم مسافرت و کلی از اون حرف دارم اما الآن نه حوصله نوشتنشون رو دارم نه اصلأ می خوام اینجا بگمشون اصلأ این رو ول کنید...

امروز  با دو تن از دوستان رفتیم دفتر یه شرکت شبه هرمی ( البته ادعا می شد اصلأ هرمی نیست!) که تو اونجا چندتا از این برادران سابقه دار در زمینه اینجور جنگولک بازی ها رو ملاقات کردیم و مخشون رو اساسی تیلیت کردم.

البته می دونم که این قصه بیشتر از اون چیزی که می گم تکراریه اما نمی فهمم چرا هنوز هم ملت شدیدأ به این بند و بساط ها اعتقاد دارن(از جمله این دو دوست گرامی ما!)

خلاصه که حدود 4.5 - 5 ساعت با این جماعت  Big Fish تو دفترشون صحبت کردیم ( از جمله سر شاخه سابق  My7Diamonds یا سر شاخه همین شرکت Club CAS همچنین یکی از گردن کلفتهای جریان گلد کوئست) البته من با سخنرانی های خودم تو دفترشون از عضو شدن یه بنده خدایی که نمی شناختمش جلوگیری کردم.

اصل جریان این بود که ما رفتیم تو دفتر و دیدیم کلی ما رو تحویل گرفتن و این بحثا، بعدش برداشتن یه توضیح از کار خودشون دادن و روند سود دهی سیستم دادن که البته اگر از حق نگذریم این پیچیده ترین و هوشمندانه ترین سیستم در بین بقیه شیوه های مارکتینگ بود و دیرتر از بقیه به مشکل می خورد اما بلآخره به مشکل می خورد و این ابهامش رو صاحبهاش هم تو اون 4 - 5ساعت نتونستن رفع کنن .

خلاصه که سرتون رو درد نیارم ... از این جریان یه چیزی دستگیرم شد که اتفاقأ یکی از همون دوستان BigFish هم بهش اشاره کرد که تو یه بحث مخ صاحبین امر رو هم منهدم می کنم و کوتاه نمی آم! البته نمی دونم این بیشتر خوبه یا بد!

به قول حضرت(!) نیچه:"زمانی می شود افراد نکته سنج را به قاعده ای متقاعد کرد که این قاعده را در قالب تضادی عظیم به آنها نشان دهی."

یا جای دیگه ای می گه:" ابزاری مطمئن برای برانگیختن مردم و آنان را به افکاری پلید کشاندن، در انتظار گذاشتن آنهاست. این کار فرد را غیر اخلاقی می کند."

نکته: بعد از نوشتن این چیزایی که این بالا نوشتم دارم ایمان می آرم که یه پیرمرد هستم! ((:

نوشته شده در چهارشنبه 11 فروردین1389ساعت 1:31 توسط علی محمودی| |

این پست قبلی رو که گذاشتم خودم اومدم یه بار بخونمش دیدم اون عکس پس زمینه یه خورده چشم رو اذیت می کنه (البته یه خورده بیشتر از یه خورده!) واسه همین گفتم در راستای خدمت به کاربرهای بنده خدایی که قراره چشماشون از کاسه در بیاد تا حرفای منو بخونن، یه خورده اون عکس پشت نوشته رو User Friendly تر کنم!

البته از همه افرادی که با وجود این قالب بد باز هم مطالب من رو خوندید از ته دلم قدر دانی می کنم چون بد عذابی می کشیدید!

البته چند وقت پیش یه بنده خدایی اینو بهم گفت ولی من ترتیب اثر ندادم راستش دلیل اون هم این بود که هر وقت یه مطلب خودم رو از روی بلاگ می خوندم چون خودم اونو حفظ بودم، فقط یه نگاه سطحی به نوشته می انداختم اما امروز که اومدم اون لیریک رو از رو بلاگم بخونم متوجه مشکل شدم! دیگه ببخشید!

D:

نوشته شده در پنجشنبه 27 اسفند1388ساعت 22:37 توسط علی محمودی| |

راستی من چرا اینقدر آهنگ گوش می دم ؟ اصلأ یه جورایی انگار جنون گرفتم یا اگر بهتر بگم ... موسیقی قسمت حذف نشدنی از زندگی من شده یا شاید هم از یه قسمت فراتر رفته ... اصلأ ولش کن .

امروز یه آهنگ از Led Zeppelin دانلود کردم. اسمش Stairway To Heaven هست ، البته قبلأ هم یه بار شنیده بودمش و راجع بهش می دونستم که گفته میشه بهترین آهنگ راک تمام دورانه. البته در این مورد یه کم اغراق شده ولی یکی از بهترین هاست و تو این هیچکس شک نداره .

فلسفه اینکه این ها رو اینجا نوشتم اینه که خواستم شما رو هم در شادی حاصل از شنیدن این آهنگ سهیم کنم .

فقط همین !

لینک دانلود

لیریک هم در ادامه مطلب(حتمأ به توصیه من آهنگ رو گوش کنید!)


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 27 اسفند1388ساعت 16:53 توسط علی محمودی| |

" زندگی من بنظرم همانقدر غیر طبیعی ، نامعلوم و باور نکردنی می آید که نقش قلمدانی که با آن مشغول نوشتن هستم - گویا یک نفر نقاش مجنون وسواسی روی جلد این قلمدان را کشیده - اغلب به این نقش که نگاه می کنم مثل این است که به نظرم آشنا می آید . شاید برای همین نقش است ... شاید همین نقش مرا وادار به نوشتن می کند . "

صادق هدایت

نوشته شده در سه شنبه 25 اسفند1388ساعت 0:42 توسط علی محمودی| |


Design By : Night Skin